تبليغاتX
...کیمیای عشق...

سلام

امیدوارم که همتون خوب خوب باشید

دلیل اینکه این پستمو بالای پست قبلیم گذاشتم این بود که به دلیل اینکه مدتی به دلیل

 یک سری مشکلات توانایی حظور در اینجا رو نداشتم و بعضی از دوستان از من

 دلیگیر شده بودن که چرا نظراتشونو تایید نکردم و بعضی ها هم مثل آتنا خانوم

میخواستن سر بنده حقیر را از تن جدا بنمایند به همین منظور ما با عقل ناقص

 خود اندیشیدیم و سعی بر آن داشتیم که این پست بالای قبلی قرار گیرد....

خوب تو این مطلبم میخوام ار عشق بگم .عشق حقیقی

با یک داستان شروع میکنم که خیلی هاتون شنیدید....داستان از سعدی و مفهومی

 عرفانی داره ولی من اونو به صورتی دیگه آوردم و در آخر نتایجی گرفتم که

 نظر شخصی منه و امیدوارمشماهم نظرخودتونو  راجع بهش به من بگید....

داستان شمع و پروانه

                                           

                                عاشق کوچولو

سه تا پروانه بودن که دور شمعی جمع شده بودند دو تا از آنها می خواستن که

 به هر نحوی شده

نشان دهند که  نسبت به دیگری علاقه شدید تری نسبت به شمع دارند و میخواستن

 عشق خودشونو به رخ دیگری بکشند اما پروانه سوم هیچی نمیگفت و سکوت

 معنا داری کرده بود و به همین دلیل دو پروانه دیگه اونو مسخره میکردن و

 میگفتند که تو هنوز بچه ای و احساس نداری دو پروانه  برای اثبات این

 عشقشون دست به کاری زدند پروانه اول پروار کرد و تا نزدیک شمع

 رفت و برگشت و از نیکی ها و حسن های شمع برای دیگران گفت و

علت عشق و علاقه خوشو برای دیگران توضیح داد پروانه دوم به سوی

 شعله شمع پروار کرد و کمی بیشتر به شعله شمع نزدیک شد و ان هم

 برگشت و از محسنات شمع شروع به صحبت کرد اما پروانه آخری

 بدون هیچ کلامی پرواز کرد و خودش را در شعله شمع انداخت و جان

 خودش را فدا کرد

دو پروانه علتش را نفهمیدند دلیلش را جنون گذاشتن اما آیا جنون بود؟

              عاشق کوچولو            

            ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

                                                                          کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

عشق های ما همش مثل پروانه اول یا نهایتا پروانه دومه بیشتر ما با یک نگاه عاشق و دلباخته کسی میشیم ...

                 این مدعیان در طلبش بی خبرانند      ***       کان را که خبر شد خبری باز نیامد

اما تا حالا شده یک کدوممون اول روی فردمون شناخت پیدا کنیم و بر حسب محسناتش از راه

درست بهش دل ببندیم  به جای اینکه از خود شخص خوشمون ببیاد دا به خصوصیات اخلاقیش

 ببندیم یکی از معلم های دوره دبیرستان من حرف قشنگی میزد میگفت که کسانی که تو خیابون

 عاشق و دلباخته هم میشند و پس از مدتی با هم ازدواج میکنن البته بعضی هاشون ایا ممکن نیست

 که در زندگی شخصی دعواشون بشه و بگند همون طوری که تو منو اون روز نیگاه کردی و به

من پیشنهاد دادی حتما به صد نفر قبل از من هم این کارو کردی اون موقع چه جوابی داریم که بدیم

 تا حالا شده که بهش فکر کنیم من که فکر نمیکنم بیشتر ما اول دل میبندیم بهعد سراغ خصوصیات

 فرد میریم که اون موقه هم اگر خوشمون اومد که هیچ اگر نه پس از مدتی.....من بهتر میدونم به

جای عشق بازی های خیابونی اگر واقعا شیفته کسی میشیم از راه درست وارد شیم

                  آن که شد هم بی خبر هم بی اثر           ***          از میان جمله او دارد خبر

 

                  به امید خوشبختی تک تک شما

                                                                               یا علی...

=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*

سلام دوستان چه خبرا

خوش میگذره؟شرمنده که یک کم دیر به دیر میام میام ها فکر نکنید

شما ها رو فراموش کردم نه اصلا در طول هفته چندین بار یادتون میکنم ولی

 به دلیل برخی مشکلات مثل قبلا دیگه نمیتونم بیام . بهتون قول داده بودم

دفعه بعد که میام از خاطات روز اول دانشگاه بگم ولیییییییی متاسفانه هیچ ؛

 هیچ چیز جالبی برام اتفاق نیفتاد که براتون گبم باورتون نمیشه اینقدر

جدی و رسمی شروع شد که همه بچه ها خشکشون زده بود اصلا با اون

 چیزی که تو تصوراتم ساخته بودم نبود هیچ شباهتی بهش نداشت دیگه اون

 شوخی های روز اول مدرشه اون صمیمیت بین بچه ها اون آدامس هایی

 که به صندلی معلم میچسبوندیم .........اون تیکه های فضایی به دبیر های

بخت برگشته............سر کار گذاشتن ناظم و مدیر هییییییییییییییییی

 همش تموم شد هیچ کدومشو نمیتونی تو محیط دانشگاه پیدا کنی کوچیک

 ترین شوخی و حرف اضافه ای که به استاد میزنی چنان نگاهی بهت

 مینداره که یعنی آخر ترم من میدونم با تو باباتو در میارم .آدم پشیمون

 میشه الان دو هفته میشه که میرم ولی تو این مدت دوهفته حتی یک

موضوع جالبی برامون پیش نیومد که بخندیم یادش بخیر مدرسه بعضی

 روزها اینقدر که شوخی میکردیم و میخندیدیم میرسیدیم خونه دل درد

 میکردیم

هییییییییی حرف برای کفتن زیاده

 

دلم برای همتون یک ذره شده بود برای همتون ....

بچه ها خیلی با صفایین الان دیگه ته مونده شوخی ها و خوش گذرونی هام

رو باید تو این صفحات پیدا کنم با شما....... امیدوارم شما هم منو تنها

نزارید اگه دیر به دیر میام به دل نگیرید نمیگم اینقدر کار دارم که نمیتونم

بیام نه اینم بزارید به حساب تنبلی من

روی ماه تکتکتونو از راه دور میبوسم

 دست پدر و مادر گل و نازنیم رو رو میبوسم به خاطر زحماتی که تو این

دو هفته کشیدن خیلی اذیتشون کردم امیدوارم که از گناه این جوان

 جاهل گذشته باشن پدر و مادر عزیزم دوستتون دارم خیلی زیاد

 برای همتون ارزوی موفقیت و سربلندی در زندگی رو از خداوند منان

خواستارم و جمله آخرمو میخوام به خدای خودم بزنم

 الهی و ربی من لی غیرک

خدایا آخرشم بازم کارم به خودت گیره تو را به عزتت قسم روی ما

رو زمین ننداز

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 23:42  توسط عاشق كوچولو | 

خداحافظ

خسته شدم از بس کلیشه حرف ردم سلام خوبین چه خبرا یک بارم بزاید با خوداحافظ صحبتمو شروع کنم مگه چیه

آخییییییییییی مدرسه ها باز شده و دیگه دیگه الافی ها تموم و درس و مشقو از این جور مزخرفات من فردا روز اول دانشگاهمو میخوام برم نمیدونم حال میده یا نه ولی خودم جای همتونو خالی میکنم

یک مدتی نبودم درسته مدتی که چه عرض کنم درگیر ثبت نام بودم آقا خدا نصیب گرگه بیابون نکنه ثبته نامو میگم یک کاریت میکنن که از قبول شدنت پشیمون بشی

بزارید براتون تعریف کنم که چه گذشت به من تو این مدت

صبح روز یکشنبه ۱/۷/۸۶

ساعت:۰۷:۴۵ صبح

حال کردین دقتو

خوب بر خلاف روزهای دیگه که ساعت ۱۱ الی ۱۲ ظهر از خواب بیدار میشدم اون روز ساعت ۷:۳۰ دقیقه از خواب بیدار شدم و میدونین که وقتی بعد یک مدت تن پروری و خلاصه لش بازی میخوای سحر خیز باشی چه عذابیه خلاصه با هر مکافات که بود بیدار شدم و حاضر الی سوی دانشگاه با یکی از دوستانم به نام مرتضی قرار داشتم که برای ثبت نام با هم بریم که خوشبختانه با ۴۵ دقیقه تاخیر رسید (لیلا جون این دقیقا همون حالتی که ادم میخواد سرشو بزنه به دیوار موهاشو تک تک بکنه) بعد ۴۵ دقیقه الافی توی آفتاب به هر بدبختی بود روانه دانشگاه شدیم همون اول ورود نه گذاشتن نه برداشتن یک تیغ جانانه زدنمون و خلاصه یک پاکت به ما دادن که ۱۱ جا باید تایید بشه حالا ندو کی بود برو بالا بیا پایین اینجا پول بده اونجا پول بده (خدا رحم کرد که سراسری و دولتی قبول شدیم و گرنه........)ساعت شد ۱۲ و ما توی صف بانک برای واریز پول این با اون قبلیا فرق داشت این تازه اصلش بود

از من به شما نصیحت برای ثبت نام رفتیم هر چی که گفتن بگین دارم هر کاری که گفتن بگید قبلا انجام دادم و همین طور یک سری واکسن کامل تمامیه بیماری ها اعم از شناخته و نا شناخته رو تزریق کردم که اگر این کارو نکنین برای هر کدومشون چند هزار تومانی پیاده این ديگه 

همین اتفاق برای من افتاد گفت واکسن هپاتیت زدی ما هم از دهنمون پرید نه یک فیش بلند بالا انداخت تو دامنمون حالا جالبی داستان اینه که تزریق واکسن هپاتیت مجانیه

اینا رو دارم میگم که آب دیده بشین اشتباهاته منو نکنین

تاییدیه تحصیلی داری (لعنت به دهانی که بی موقع باز شود همینو موقع رو میگن هااااا) باز ما .......شده گفتیم نه فیش دوم هم سویمان دراز شد رفتیم برای تعیین پرونده فیش سومم دراز شد آقا سرتونو درد نیارم پول ساخت و ساز و نوسازی دانشگاهو هم از ما گرفتن حالا اینها به کنار قیافه پدرمو هم تصور کنین بنده خدا دستش یا تو جیبش بود یا در حال پرداخت سر آخر ساعت دو ما رو شوت کردن گفتن برید محضر و یک پول کلفتی هم اونجا پیاده و سر آخر گفتن شنبه میبینیمتون

حالا نمیدونم فردا که برم برای ورو به دانشگاه باید ورودی بدم یا نه

سر آخر یک خسته نباشید میگم و یک دلداری جانانه میدم به عزیزانی که دانشگاه آزاد قبول شدن

اونها چی میکشن بد بختهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

آخی جبران این مدتو دراوردم

ان شا الله آپ بعدیم خبرای داغ روز اول مدرسه رو براتو میارم

برای همتون آرزوی موفقیت و سربلندی میکنم

سلام

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 16:16  توسط عاشق كوچولو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من (عاشق كوچولو) 18 ساله متولد استان سرسبز گلستان عاشق اينترنت و كامپيوتر و دانشجوي رشته كامپيوتر علاقه مند به سينما به طور اسيدي دوستدار شما و همه آنهايي كه دوستشان ميداريد مخاطب وبم هم خودمم نه كس ديگه ايي از اين عشقو عاشق بازي هاي خيابوني بيزارم دو سالي ميشه كه مينويسم در اوقات بيكاري صفحه وب هم طراحي ميكنم برنامه مورد علاقه من فتو شاپ و مسلط به زبان وي‍ژوال بيسيك هستم و این صفحه جایی مجزاست برای دل خودم و احتمالا چند تا دوست و رفیق ،.. قطره قطره خالی می شوم و زبانه های سرکش اشتیاق را می خواهم ، نه سردی سست کننده ی آه های نهفته را ، چون میخواهم لیوان شیشه ای این چکنویس کهنه تا نصفه پر باشد .
از گذشته چیزی ندارم که به آن برگردم . در آینده هم چیزی نیست تا برایش بروم . اما اکنون برای من است و ازآن من پس آنرا به تو هدیه میکنم . همين نقطه سر خط.

نوشته های پیشین
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
secret love
ته تغاري (ليلا جونم)
دادگاه عشق...مهشيد خانوم
خلوتگه عشق( داداشي خودم شاهرخ)
دنیا
آواز دو يار (خيلي دوست دارم اگه لينكت واقعي بشه به فكرش باش... دوباره بساز)
مدعي عشق (نازنين گلم)
زنجير عشق (آقا حميد)
عاطفه جون
فرزاد
يكي قطره باران(سعيد جون)
مينا (جون)
عاشق تنها(فاطمه خانوم)
درياي غم(فاطمه و علي جون)
اميد روز آخرم (سها جون)
پري ناز كوچولو
ساناز جون
ايليا(رسم عاشق كشي)
فاطمه خانوم
راز
بهاره عزیز(blue girl)
الهه نا مقدس
دختر فهمیده سال 87
عشق گلی
هر جا سخن از بهترینهاست نام فرزاد حسنی می درخشد
صداقت دل
خانومی فراموش شده
دلنوشته های یک خانواده
تصاویر متحرک(فرزانه خانوم)
متین راک(آقا عباس)
عطر نفسهات(اقا امیر)
ماه کوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان